تبليغاتX
عشق عروسکی

عشق عروسکی

۩رویای کاغدی۩

K!s$ fOr aLL

خوشبختانه و یا متآسفانه           

بگم خبرو ؟

نمیگم

بگم ؟

باشه میگم

وبلاگ به یک آدرسه دیگری منتقل شد چون هم اسمش قشنگ تر و یهترو ساده تر بود اون رو اتتخاب کردم

دوستانی که تو لینک این وبلاگ بودن به لینک اون وبلاگ  در میان و دوستان با اسم {نایس دات بلاگ دات کام} لینک کنن وآدرس وبلاگ جدید کلیک کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 16:2  توسط ÐǺŊЇ  | 

شاید فردا ... !!!

Alone

اگر روز ي مردم تابوتم را سياه كنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم .

بر روي سينه ام تكّه يخ ي بگزاريد تا به جا ي معشوقم برايم گريه كند .

چشمانم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم .

و آخرين خواسته ي من از شما اينكه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم.              

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 19:36  توسط ÐǺŊЇ  | 

داستان جالب خرید شوهر

یک مرکز خرید وجود داشت که زنانی توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد

این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد.

اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر

می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند

 

                                                                                   برو ادامه مطلب بقیشو بخون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 14:0  توسط ÐǺŊЇ  | 

۵۰ روش حال گیری

- روزهای تعطیل مثل بقیه روزها ساعتتون رو کوک کنین تا همه از خواب بپرن! این روش برای افرادی که غیر از سادیسم، رگه هایی از مازوخیسم هم دارن پیشنهاد میشه!


۲- سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارین تا جلویی ها زودتر راه بیفتن!


۳- وقتی می خواین برین دست به آب، با صدای بلند به اطلاع همه برسونین!

 

                                                بقیش تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 14:31  توسط ÐǺŊЇ  | 

نگهبان

خواستم بعد از چند وقت پستایی که میدم طنز باشه  

 

امان از ایرانی که بهشت و جهنم از دستشون .......

ميگن يه روز نگهبان بهشت ميره پيش خدا گلايه ميکنه که:

آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟

ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون!

به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان!

 

                                                           بقیش توی ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 14:23  توسط ÐǺŊЇ  | 

امتحان

خوب سلام دوستای گلم همتونو دوست دارم

خب دیگه امتحانام تموم شد  امید وارم پارک سره کوچه شلووووق بشه که ما هم بیکار نباشیم     

دیگه فعالیتم بیشتر میشه هر روز سر بزنینو همه ی مطالب اپ شده رو ببینین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 13:28  توسط ÐǺŊЇ  | 

... , ....


من از تو راه برگشنی ندارم...

تو از من لحظه دنیام و گرفتی...

تو با من جاده هارو دوره کردی...

تو در من رد پاهام رو گرفتی...

من از تو راه برگشتی ندارم...

به سمت تو سرازیرم همیشه...

تو می دونی اگه از من جدا شی...

منم که سمت تو می رم همیشه...

.....................

...................

................

.............

..........

......

مسیره جاده بازه رو به من اما...

برای دل بریدن از تو میره...

کسی که رفتنو باور نداره...

اگه مرد سفر باشه نمیره...

من از تو راه برگشتی ندارم...

به سمت تو سرازیرم همیشه...

تو می دونی اگع از من جدا شی...

منم که سمت تو میرم همیشه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 20:40  توسط ÐǺŊЇ  | 

اس ام اس تووووپ

سلامی به گرمی اتو.به نرمی پتو..به شیرینی لبو.دوستت دارم هلو!big hug

الهی فندق بشی ، سنجاب بشم گازت بگیرم !

                                             

 

                                    زود برو ادامه مطلب




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 15:24  توسط ÐǺŊЇ  | 

عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن
عشقشان را معنا می کنند.



برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

 

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر
زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 13:30  توسط ÐǺŊЇ  | 

داستان کوتاه مارمولک

شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.

اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !

اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !

مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 18:39  توسط ÐǺŊЇ  | 

داستان کوتاه بیسکوئیت

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند

                                        .":".

 

                         رای خوندن بقیش ادامه مطلب رو بزن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 18:34  توسط ÐǺŊЇ  | 

موتور سیکلت

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر .

                                                  .":".

 

                                برو ادامه مطلب بقیشو بخون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 18:22  توسط ÐǺŊЇ  | 

زیبا ترین قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

                                                   .":".

 

                          برای خوندن بقیش ادامه مطب بزن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 12:14  توسط ÐǺŊЇ  | 

مرد مسن و پسر

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود

                                                 .":".

 

                      برای دیدن بقیش ادامه مطلب رو بزن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت 11:44  توسط ÐǺŊЇ  | 

کوه نورد و طناب

داستان درباره یك كوهنورد است كه می خواست از بلندترین كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی  داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید مطمئنا تا سال ها آن را در خــاطر خواهید داشت ز آنجا كه افتخار این كار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود او سفرش را زمانی آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاریكی میرفت ولی قهرمان ما به جای آنكه چادر بزند و شب را زیــر چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا این كه هوا كاملاٌ تاریك شد   

                                                           .":".

 

          برای دیدن بقیه داستان ادامه مطلب رو بزن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 20:55  توسط ÐǺŊЇ  | 

عروس سیاه بخت

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟

                                             .":".

 

           برای دیدن بقیه داستان ادامه مطلب بزن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 20:25  توسط ÐǺŊЇ  | 

تبریک روز مادر

می دونی فرق روز پدر با روز مادر چیه ؟

روز مادر طلا فروشی ها شلوغ می شه اما روز پدر جوراب فروشی ها !

می دونی شباهشتون چیه  ؟؟پول هر دو از جیب بابا می ره !!!
                      

                                               ":".

 

                          برای دیدن بقیش ادامه مطلب رو بزن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 20:52  توسط ÐǺŊЇ  | 

داستان عاشقانه غمگین” قرار”

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم.

                                                     .":".

 

                        برو ادامه مطلب خیلی باحالو غمگیم بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 12:26  توسط ÐǺŊЇ  | 

اس ام اس عاشقانه ، جملات عاشقانه

هزار گل تقدیم به آیینه ی شکسته ای که هزار بار لبخند شما را تکرار می کند .
 

من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم / نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم / اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست / وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم .

 

                                                          .":".

 

                                  برای دیدن بقیش ادامه مطلب رو بزن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 1:42  توسط ÐǺŊЇ  | 

اس ام اس های سرکاری و خنده دار خرداد ماه ۸۹

زن غضنفر: بازم جلو جمع به من گفتی احمق؟

غضنفر : ببخشید عزیزم! نمی دونستم این راز باید فقط بین من و تو باقی بمونه!!

.

.

.

در بحر حبیب گرچه ما خیس شدیم

در مکتب عشق…اهل تشخیص شدیم

ره زین شب تاریک نبردیم برون …

ماندیم و به دست دوست سرویس شدیم !

                                                            .":".

 

                               برای دیدن بقیش ادامه مطلب رو بزن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 1:32  توسط ÐǺŊЇ  |